تبليغاتX
... خود فريبي
اسباب کشی ! 

سلام خدمت دوستای عزیزم

امیدوارم که حالتون مثل همیشه خوب باشه.

خدمتتون عرض کنم که من فعلا تو این وبلاگ می خوام بنویسم (حالا حالاها بی خیال این بلاگفای ضایع نمی شم !!!)

ولی بلافاصله بعد از حل شدن مشکل کامنتینگ و مویبل تایپ اون وبلاگ میرم اونجا . مطمئنا شما می دونید که پرشین گیگ خفن ترین سایت ارائه ی فضا ( فضا نه وبلاگ!!! )تو ایرانه. اگر هم بخوای ازش به عنوان وبلاگ استفاده کنی - لازمش تجربه و کار زیاده. (تجربه در استفاده از سایت به عنوان وبلاگ). منم تجربه دارم ولی در اون حد نیست که بخوام یه وبلاگ خفنو تو ۲ روز راه بندازم! پس اینجانب از همه دوستان با تجربه (از جمله سپهر جان) در خواست دارم در این زمینه کمکم بکن.

الان آدرس وب جدید من اینه :

                                    http://Deltang.PersianGig.com

ممنون مي شم ازتون اگه بريد و قالب وب جديدمو ببينيد و با نظراتتون منو راهنماي كنيد.البته اون وبلاگ همينطور كه گفتم سيستم نظرخواهي اش هنوز فعال نيست. بس نظراتتون رو تو همين وبلاگ بذاريد... 

راستي امتحاناتمونم تموم شد(البته با نمره هاي بد!)

خوب ديگه سرتون رو درد نميارم

فعلا خداحافظ

|+|
نوشته شده توسط Amir Hossein در 17 Jan 2007 و ساعت 5:24 PM
جدایی ... 

Image hosting by TinyPic

 

غم بزرگي : بنام جدايي ...* گل پژمرده : بنام دوست ...* فرياد بلندي : بنام آواره ...* درياي بي ساحل : بنام دل ...* نگاه خسته : بنام حسرت ...* راه پيچ و خم : بنام سرنوشت ...* برگه زردي است : بنام عشق ...* لحظه ها : به تو مي انديشم ...* وطنم : غريب ...* تاريخ تولد : يك روز حادثه ...* آخرين شغل : گدايي ...*جرم: عشق ...* حاصل زندگي : حسرت ...* غم : روز جدايي ...*بهترين آرزو : ديدار ...* شماره شناسنامه : دل سوخته ...* دفتر : روياي دل ...* نام : گمنام ...* شهرت : آرزو ...* نام پدر : سلطان غم ...* نام مادر : درياي غم ...* نام برادر : شاهد ...* نام خواهر : پريشان ...* نام دوست : محبت ...* پلاك : مرگ ...* خيابان : سرگردان ...* سن : چندين سال گريان ...* زندگي نامه : امير حسين ...*

كاش مي دانستم چيست ...

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ...

تا ديروز هر كي حرف از عشق و عاشقي مي زد مسخره اش مي كردم . مي گفتم تو ديگه كه هستي ؟ حال داري ها ... بيخود ذهنتو مشغول اين چرت و پرت ها كردي ... نمونه اش همين اواخر بهار امسال يكي از دوستام به نام وحيد (كه الان رابطه ي چنداني باهاش ندارم) حرف از عشق به ميان آورد. گفت كه (به من و دو تا از دوستاي ديگم) تا حالا عاشق شديد؟ سه تامون هم زديم زير خنده ... گفتيم بابا بي خيال تو كجا اين حرفها كجا؟؟؟ گفت مسخره ام نكنيد دارم جدي حرف مي زنم... ما هم اي بخند ... اون بيچاره هم كه وضعيتو ديد به اين نتيجه رسيد كه ديگه حرف نزنه.!

خدايا ... دنيا چقدر كوچيكه ...

حالا خود ما شديم اسير عشق يه نفر ...

 

در همه عالم گشتم و عاشق نشدم ...

تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم ...

 

راستی باید خدمت دوستای عزیزم بگم که یه دو سه هفته ای درگیر امتحانام و شاید خیلی کم بتونم آنلاین بشم ... خلاصه شما به بزرگی تان ببخشید.

|+|
نوشته شده توسط Amir Hossein در 28 Dec 2006 و ساعت 1:21 PM