همیشه اونو می دیدم که گوشه کوچه چمباتمه زده.هیچکس نمی شناختش.چند سالی میشد که اونجا بود توی بارون خیس میشد.زمستون تنش رو کرخت میکرد.تابستون روحش رو می سوزوند عید که میشد یه اینه جلوش می گذاشت. تو صورت کسی نگاه نمیکرد.موهای بلند و زولیده ای داشت که تمام سرو شونه هاش رو می پوشاند ریشهای بلند و سفیدی داشت که تمام صورتش رو پوشش میداد.پالتوی سیاه و بلندی میپوشید و تو تابستون و زمستون هم یکنواخت همون رو می پوشید .با کسی حرف نمیزد ولی گاهی بازی بچه هارو تماشا میکرد و به دختر بچه هایی که از جلوش رد میشدن یه لبخند قشنگ و تلخی میزد وبعدش هم سرشو پایین می انداخت و شانه هایش تکون میخورد.چند ماه اول بچه ها ، زنها و دیگرون ازش میترسیدن ولی بعدها وقتی دیدن بی ازاره دوستش داشتن و بهش غذا و یه چیزایی میدادن ولی هیچ کس ندیده بود که از اونها استفاده کرده باشه غذاهاشو به دوتا گربه میداد که همیشه کنارش بودن.بعضی موقع ها داشت یه چیزی میخوند ولی اکثر وقتها مینوشت توی یک دفتر کوچک...هر که هم ازش سئوال می پرسید همانطور که سرش پایین بود فقط میخندید خنده ای که بعدش بغض گلویش رو میگرفت و باز شونه هاش میرقصیدن اما اینبار تند تر از همیشه...
معمولا من از پشت پنجره اتاقم در طبقه دوم اونو میدیدم وقتی میخواستم شعر بنویسم به اونگاه میکردم و در اسراری که از او نمیدونستم غرق میشدم وقتی به خودم می اومدم میدیدم دوساعت لب پنجره نشسته ام و هیچی ننوشتم...
یه روز بارونی دل زدم به دریا و رفتم پیشش تا نیم ساعت از موضوعات مختلف حرف زدم ولی او هیچ اعتنایی نمیکرد.فورا چندتا از شعرهامو خوندم زیر چشمی نگاش میکردم خیس بارون شده بودیم ولی میدیدم با خوندن شعرها یواش یواش سرش رو بالا میاره و خوب گوش میداد منهم از فرصت استفاده کردم و بیشتر خوندم
یکی از شعر ها رو اینجوری شروع کردم:
"تب بالای خیانت
مرگ یک کودک در گهواره
دور از هوس بازی مادر..."
یه لحظه سرشو به طرف من برگردوند و با دستهای چروکیده اش قطرات بارون رو از جلوی چشماش پاک کرد وبه طور عجیبی نگاهم کرد طوری که از نگاهش و برق غمگین چشماش دلم لرزید
ناگهان دیدم بلند بلند گریه کرد ویکباره پاشد ونعره ای از ته دلش زدو پا به فرار گذاشت هر چه دویدم بهش نرسیدم..گویا توی بارون تو ی اون تاریکی گم شده بود..برگشتم سر جای اول و بغچه و کیسه گونی اش اونجا بودن.خیس بارون..کنجکاوی کردم چند تا دفتر پاره پاره وچند تا عکس دختر بچه ای رو دیدم ویک کارت شناسایی رنگ پریده ...
تمام اونهارو جمع کردم و اوردم توی خونه ولب پنجره نشستم تا اگه بر میگشت اونجا ببینمش
بارون به سروصورتم سیلی میزد و من گیج و مبهوت مانده بودم
کارت شناسایی هویت اونو فاش کرد
اون یه استاد دانشگاه بوده که سیاست تدریس میکرده !
دفتراش مملو از ایده های جالب وشعرهای ناب بود
اخر دفترش نوشته بود :
اه کجایی دخترم ؟ دوریت مرا کشت !
از فراقت دربدر شدم ...کاش عاشق نشده بودم...کاش...
*******
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد...
***************
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده...
***************
دوست واقعي كسيه كه دستهاي تو رو بگيره
ولي قلب تو رو لمس كنه...
***************
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي او را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني
***************
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
***************
آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
***************
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران
برگ در انتهاي زوال ميافتد و ميوه در ابتداي کمال. بنگر چگونه ميافتي، چون برگي زرد يا چون سيبي سرخ......
زندگي کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامي ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتي اگر نباشيم
يه روز دوستي از عشق پرسيد: فرق ما دو تا چيه؟ عشق گفت:تو با يه سلام شروع مي شي ولي من با يه نگاه عشق از دوستي پرسيد: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چيه؟ دوستي گفت:من با يه دروغ تموم مي شم و تو با مرگ
دچار يعني عاشق......... و فكر كن كه چه تنها است اگر كه ماهي كوچك دچار درياي بيكران باشد....... دچار بايد بود... وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد........ و عشق صداي فاصله هاست......... فاصله هايي كه غرق ابهامند.... (سهراب سپهري)





